فراموش نشود! برای دیدن جدید ترین آپدیت وبلاگ از دکمه های ترکیبی کنترل و اف5 استفاده کنید Ctrl+ F5

persianblog persianweblog persianblog
* خانواده سبز *

پست آخر

سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦

 از میثم:  
این پست آخر وبلاگ خانواده سبزه.  توی چند ماه گذشته حتی خود ما پنچ نفر هم صفحه مون رو چک نکردیم و شرمنده همه دوستانی شدیم که کامنت گذاشته بودند و یا نگران ما شده بودند.
خواستم بنویسم "خداحافظ". دیدم بی خودی قضیه غم انگیز می شه! قرار نیست جایی بریم و این جا روی محیط مجازی خواهیم بود و به وبلاگهای شما دوستان سر می زنیم.
علت اینکه دیگه نمی نویسیم هم فقط اینه که سرمون شلوغه. به روز کردن هامون خیلی دیر به دیر بود و بالاخره همون راه حل اساسی رو که قبلاً گفته بودم -تخته کردن در اینجا- انتخاب کردیم.
نوشتن وبلاگ خانواده سبز برای ما پنج نفر تجربه ی جالبی بود. خواننده های خوبی داشتیم که دوستهای نادیده و عزیز ما شدند. دوست دارم صمیمانه از همه شون تشکر کنم. توی این مدت خیلی چیزها ازشون یاد گرفتیم و حضورشون برای ما با اهمیت بود.
همونطوری که گفتم فکر کنم نیازی به خداحافظی کردن نباشه. چطوره به جاش بهتون سلام کنیم؟ این هم از طرف ما پنج نفر به همه. شما: ســــــــلام

 
  Link

تاثیر گذار ترین های من (میثم)

چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦

1- پدرم: شخصیت من بیش ازهر چیز یا شخص دیگری تحت تاثیر پدرم است. پدر من ذاتا از آن آدمهای تاثیر گذار است. آدمهایی که همیشه حضورپررنگ شان حس می شود و اطرافیان خواه نا خواه از آنها تاثیر می پذیرند. هستند کسانی که فقط برای دوره ای کوتاه (مثلا چند ماه) با پدرم همنشین بوده اند و به اذعان خودشان تحت تاثیر همان دوره کوتاه زندگی شان متحول شده یا تاثیرات عمیقی پذیرفته.

شاید نتوانم تمام تاثیراتی را که از پدرم گرفته ام فهرست کنم. به احتمال زیاد خیلی از آن تاثیر ها برای خودم هم پوشیده است یعنی خودم هم نمی دانم که چنین تاثیری از پدرم گرفته ام. اما اگر بخواهم در یک جمله خلاصه کنم؛ پدرم به من "بینش" داد. من بین بینش با دانش و معلومات تفاوت قائلم.  فکر می کنم پدرم به من دید درستی نسبت به زندگی و دنیا و حتی خدا داد. به من "چگونه فکر کردن" را آموخت. چگونه دیدن را.

پدر من زندگی پر فراز و نشیبی داشته و تقریبا به همه قاره های جهان سفر کرده. چیزهایی را تجربه کرده و با موقعیت هایی روبرو شده که ممکن است برای یک فرد عادی اصلا بوجود نیاید. پدرم الان بیش از 50 سال سن دارد اما من فکر می کنم آن تجربه های گرانبهایی که دارد به رایگان در اختیار من و خواهر هایم قرار می دهد، حداقل به اندازه 150 سال هستند! یعنی زندگی پدرم آن چنان پر بار و پر افت و خیز بوده که هر یک سال اش به اندازه 3 سال است!

2-زندگی در خارج از ایران: من حدود هشت سال را به طور ناپیوسته در خارج از ایران زندگی کرده ام و کشور های زیادی را هم دیده ام. تقریبا هر جا که رفته ام روی زندگی مردم اش دقیق شده ام. با اینکه مدت نسبتا زیادی را در خارج از ایران بوده ام اما تربیت و نوع زندگی خانوادگی ام کاملا ایرانی بوده و به این ترتیب این شانس را داشته ام که همیشه خودم را (خود "ایرانی" ام را) با یک خارجی مقایسه کنم و ببینم هر کدام از ما چطور زندگی می کنیم و توی زندگی مان دنبال چه چیزی هستیم.

مهمترین اثری که زندگی کردن در خارج روی من گذاشت، اعتقادم به یک نوع پلورالیسم است. یعنی ممکن است من و یک خارجی هر کداممان یک حرفی بزنیم و حرفهایمان به ظاهر متفاوت و حتی متناقض باشد، اما در عین حال هر دو حرف درست باشد! یعنی حرف هر کداممان برای خودمان درست است!

(سوالی که اینجا برای من پیش آمده است این است که: آیا در این دنیای رنگارنگ، حقیقت یکتاست؟ ... حوصله فکر کردن دارید؟)

3-دبیرستانم در تهران: دبیرستانی که من در تهران می رفتم یکی از مدارس مذهبی و معروف تهران است. شاید موقعی که آنجا بودم بیشتر بدی هایش را می دیدم تا خوبی ها را. اما الان با دید منصفانه ای می توانم قضاوت کنم. اگر مدرسه ی دیگری می رفتم شاید الان از آن تیپ آدم هایی بودم که به شدت ازشان متنفرم! خوبی مدرسه ما هم این بود که مسئولین اش اهمیت خیلی زیادی به تربیت و پرورش اخلاقی (در کنار درس) می دادند و هم اینکه محیط اش خیلی خوب و یکدست بود. چون بچه هایی که آنجا بودند همه از خانواده هایی بودند که تربیت فرزندشان برایشان اهمیت داشت!

فضای دبیرستانم باعث شد من جدی تر به زندگی نگاه کنم و بیشتر فکر کنم!

4- حافظ، مولانا، سهراب سپهری: شروع همه اینها در دوره نوجوانی بود و حافظ خواندن، که به خاطر ظاهر ساده اش بسیار برایم دلنشین بود. بعد ها بیشتر به معانی واقعی نهفته در پشت غزلهای حافظ پی بردم. همان زمانها بود که سهراب سپهری را پیدا کردم و منظومه "صدای پای آب" را.

با مولانا زمان کمی است آشنا شدم. پیشتر ها هر وقت می خواستم سراغ اش بروم مثنوی معنوی را باز می کردم اما هیچ جاذبه ای برایم نداشت. نمی دانم از روی غرور بود یا چیز دیگری، اما هیچ وقت این موضوع را با پدرم (که دیوان حافظ و مثنوی معنوی همیشه دم دست اش است) در میان نگذاشتم. تا اینکه با دیوان شمس آشنا شدم. معنای واقعی مستی و سرخوشی برای من خواندن یکی ازغزلهای دیوان شمس است. به نظرم دیوان حافظ برایم پله ای بود برای درک غزلیات شمس. نمی دانم این حرف چقدر درست است، اما به نظرم مولانا حتی یک پله بالاتر از حافظ ایستاده است.

5- سایر چیزهایی که بر من تاثیر گذاشته اند، بیشتر از همه آدمهایی هستند که با ایشان در ارتباط بوده ام. خانواده ام. همکلاسی هایم. دوست هایم. اینها خیلی بیشتر روی من تاثیر گذاشته اند تا مثلا فلان کتابی که خوانده ام یا فلان فیلمی که دیده ام.

 

 

این عزیزان را دعوت می کنم: سانی (چون گفته بود حال بازی نداره) ،  امیر و مریم،  آسمون و ریسمون،  مجید قدیانی،  یاس سفید  شب ، معلمی از بهشت (اگه تا الان دعوت نشده)، هدی. امیدوارم حداقل یک نفر دعوتم را بپذیرد که ضایع نشم!


پی نوشت: این دیر به دیر به روز کردنمان خیلی لوس شده. می دانم! چاره ای اساسی دارد و آن هم این است که در اینجا را تخته کنیم. اما واقعا دلمان نمی آید. فعلا همینجوری پیش می رویم تا ببینیم چه خواهد شد. ما دیر به دیر آپدیت می کنیم و شما هم بیایید و کامنت بگذارید و غر بزنید که چرا چیزی نمی نویسیم.

 

 
  Link

سوء استفاده

پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦

این متن اینجا قرار داده شده صرفا برای "تو رو در بایستی قرار دادن" (!) آبجی ها که به دعوت گیج منگولی در بازی تاثیر گذار ترینها شرکت کنند.
متشکرم
میثم (زبل خان سابق)

پی نوشت (یکشنبه 13 خرداد): مثل اینکه این آبجی های ما اصلا اهل رودربایستی نیستند! باید دوباره خودم دست بکار شم.
می بینید؟ این مدت همه بار وبلاگ خانواده سبز روی دوش من افتاده و انصافا من چقدر نجیب و صبور دارم سعی می کنم بنویسم و به روز کنم تا همین چند تا خواننده ای که داریم از دست ندیم. ان شاء الله به زودی به روز می کنم مخصوصا اینکه دوران امتحانات است و طبعاً بهترین موقع برای وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی! جدی!

 
  Link

چرند و پرند

شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

نويسنده: مهدی (عصر رسانه)

يكشنبه، 2 اردىبهشت 1386، ساعت 20:15

سلام . اميدوارم هرچه سريعتر يادت بيياد و به هفتته ها نکشه . // من به روز کردم.

E-mail: وارد نشده است

URL: payab.persianblog.ir 

از: میثم
موقعی که این کامنت دوست خوبمان آقا مهدی را برای پست قبلی خواندم، با خودم گفتم هر طور که شده متن را دوباره از نو بنویسم و سریعتر پست کنم که به قول خودمانی "ضایع نشه". نمی دانم چطور شد که یادم رفت و زمان گذشت و گذشت و آنقدر طول کشید که از شدت شرمندگی رویم نمی شد بیایم اینجا. در هر صورت ، آپدیت کردن وبلاگ خانواده سبز همینجوری است. اکثر اوقات اینطوری هستیم ولی وقتهایی هم هست که سریع به روز می کنیم.

اما چیزی که می خواستم بنویسم. شاید خوب شد که کمی در نوشتن اش تاخیر بوجود آمد و باعث شد بیشتر فکر کنم. هرچند چیز خاصی هم نبود. شاید برایتان اصلا جالب نباشد ولی می خواهم از سرزمین ام بنویسم و اینکه این روزها کابوس بی سرزمینی عذابم می دهد. می خواهم برایتان از حماقت بگویم که در کشورم سر به فلک می کشد. هر گوشه اش را که نگاه می کنی انگار سمفونی حماقت و رنج بیهوده است.
داشتم با دوستی سر این موضوع که به راستی "آینده" ای برای جوانهای مملکت می شود متصور بود یا نه؛ صحبت می کردم. هر دو تصدیق می کردیم که روند، روند رو به زوالی است و اصلا انگار "امید" از جامعه ایرانی رخت بر بسته. دوستم گفت که فقط به فکر این است که باقی خانواده اش را از آن خراب شده (اصطلاحی که او بکار برد) بیرون بیاورد و خیالش راحت شود. گفتم من حتی اگر همه خانواده ام در خارج در امنیت و آسایش باشند باز خیالم راحت نیست. دلم برای آن مردمی می سوزد که نمی شناسمشان اما دغدغه هایشان برایم خیلی آشناست. چرا مردم ایران نبایند مثل این اروپاییها در رفاه و آسایش و با امید به آینده زندگی کنند؟ دلم برای آن مردمی می سوزد که حتی خودشان هم نمی دانند چه دارد بر سرشان می آید...

علاوه بر همه اینها، من امید داشتم که روزی برگردم ایران و زندگی ام را آنجا ادامه بدهم. فکر می کردم ایران کم کم جای خوبی برای زندگی کردن می شود. مسئله این است که نمی توانم از ریشه ای که آنجا دارم دست بکشم. اوایل با خودم می گفتم بعد از تمام شدن درسم محال است برگردم، همینجا می مانم و یک زندگی کوچک و آرام و بی دغدغه برای خودم درست می کنم. حالا می بینم هر جا که باشم دغدغه ایران را دارم.

به خوشگذرانی و لذتی که این اروپاییها از زندگی شان می برند حساس شده ام. نه اینکه در ایران ما ملت تفریح ندارند؛ نه. اما وقتی "خیال آسوده" اینها را می بینم که برای ما در ایران (چه فقیر و چه غنی) رویایی دور از دسترس است، به این فکر می کنم ما ایرانیها چه راه پر پیچ و خم و دشواری را برای رسیدن به این آسایش پیموده ایم ولی افسوس که سرابی بیش ندیدیم. هنوز هم موقعی که توی خیابان راه می رویم امنیت روانی نداریم. بگذریم...

 احتمالا در میان شمایی که این نوشته را می خوانید عده ای هستید که با تمام حرفهای من مخالفید و معتقدید همه چیز رو به راه است و یا به زودی درست می شود و خلاصه مملکت مان از اینی که هست آباد تر خواهد شد. خوشا به حالتان! به واقع ما انسانها آن طوری که تصور می کنیم زندگی می کنیم. مگر این عمر همه اش چقدر است که بخواهیم غم و غصه  آینده نوه و نتیجه هایمان را هم بخوریم؟


پ.ن: پیشنهاد می کنم اگر علاقه مند هستید، کامنتهای این متن را هم بخوانید؛ بعد قضاوت کنید.

 
  Link

 

پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦

من امروز متنی نوشته بودم که اینجا بگذارم. حواسم نبود که به پرشین بلاگ نباید اعتماد کرد. باید توی ادیتور ورد می نوشتم که اینجوری ماتم نبرد وقتی همه نوشته ام در یک آن می پرد.
این را اینجا نوشتم که خودم را توی رودربایستی بگذارم و بعدا سر فرصت متن را از نو بنویسم.
-میثم

 
  Link

دو سالگی

دوشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٦

وبلاگ خانواده سبز امروز دو ساله شد. به همین سادگی. همیشه روز تولد خودم با خودم می گم: "واقعا به همین سادگی یک سال دیگر هم گذشت؟"
آری عزیزان به همین سادگی یک سال دیگر از بودن ما در جمع شما گذشت. پارسال در چنین روزی پدر متن زیبایی به مناسبت اولین سالگرد وبلاگ نوشتند. آن موقع ما همگی عهد کردیم که بیشتر بنویسیم. فکر می کنم در سال 85 تا جایی که توانستیم به عهدمان وفا کردیم و از این به بعد را هم ... توکل به خدا.
موقعی که این وبلاگ را راه انداختیم فکر نمی کردیم تا این حد به آن علاقه مند و وابسته بشویم. این وبلاگ و همینطور دوستان خوبی که در این فضای مجازی پیدا کرده ایم برای ما خیلی عزیز و با ارزش هستند بنابر این بعید می دانم تحت هیچ شرایطی روزی برسد که تصمیم بگیریم اینجا را تعطیل کنیم. ممکن است دیر به دیر آپدیت کنیم، اما می نویسیم.

اولین پست این وبلاگ را هم آقای پدر، 13 فروردین 84 نوشتند. موقعی که از سیزده بدر برگشته بودیم. امروز هم این متن را در حالی می نویسم که تازه از سیزده بدر و سبزه گره زدن برگشته ام. سبزه گره زدن که فقط مخصوص دخترهای دم بخت نیست، هست؟
سال نوی همه دوستان مبارک.
با بهترین آرزو ها
-میثم، به نمایندگی از سایر اعضای خانواده: پدر، مادر، آبجی بزرگه و آبجی کوچیکه
 
  Link

طالع بینی!

جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥

سلام سلام!

ما دوباره اومدیم. خواهشا لنگه کفش پرت نکنید که ما برای این دیر آمدن و سرنزدن به بقیه ی وبلاگ ها دلایلی داریم بس محکم!(محکم بسان مشتی که بر دهان استکبار جهانی بی ادب می زنیم!)

آری، در این مدت که ما نبودیم، اینترنت هم نبود.یعنی چون اینترنت نبود، ما نبودیم.یا شاید هم برعکس.حالا چندان مهم نیست که چون اینترنت نبود ما نبودیم یا چون ما نبودیم اینترنت هم نبود! ( کسی چیزی فهمید؟)

باری(بر وزن آری! سجع رو برید تو کارش)، ما نبودیم، اما حالا هستیم و این مهم است که اکنون ما هستیم و خانواده ی به شدت سبز ما(که از شدت سبزی به قهوه ای می زند) سر و مر و گنده نشسته بر کنده! (درست حدس زدید، من تازه با پدیده ی سجع آشنا شده م!)

 خب این از مقدمه به زبان فارسی در و پنجره ای! حالا بریم سراغ اصل موضوع.

 چند وقتی است که این طالع بینی های جورواجور و رنگارنگ که همه جوره ش هم به بازار امده مثل طالع بینی چینی، هندی، آمریکایی، تایوانی، قطب جنوبی، گینه ی بیسائویی و ... بدجوری ذهن ما را مشغول کرده و به طور کلی در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و ...(شوخی شوخی با هدایت جون هم شوخی؟!)

خلاصه هر سایتی می رفتیم می دیدیم انواع و اقسام طالع بینی موجود می باشد! حتی شما دوست عزیز! ما هم از آن جایی که اصلا اهل خرافات نیستیم و دانشمند زمان خود می باشیم و فخر فامیل که چه عرض کنم فخر بشریت هستیم، تصمیم گرفتیم اصلا و ابدا حتی نیم نگاهی به طالع بینی ها نینداخته، دماغ(شما بخوانید بینی) خود را بالا بگیریم( و بالا بکشیم) و راه خود را پیموده و با تلاش و کوشش به سرمنزل مقصود برسیم!

اما از آن جایی که شیطان گاهی در جلد انسان حلول کرده و سرش را گول مالی می کند و انسان(آن هم از نوع ایرانی اش) ذاتا کنجکاو است(کنجکاوی همان فضولی است اما از نوع باکلاسش.گفتیم که بدانید ما چه آدمهای با کلاسی هستیم.توضیح نگارنده ی با کلاس!) و می خواهد بداند کی به چی و  چی به کی است، روزی روی یکی از این لینکهای درخشان کلیک کرده و به سراغ دنیایی از فال و طالع بینی رفتیم. سپس روی طالع بینی هندی کلیک نموده و مشعوف و خرم غرق در خواندن طالع بینی مربوط به خود شدیم. آنگاه به همان دلیل کنجکاوی مضاعف که فرمودیم، کمی تفکر و تامل نموده و ماه تولد یک یک دوستان و آشنایان را به یاد آورده و مشغول خواندن طالع بعضا نحس آنها شدیم! با خصوصیات هر یک به طور جزیی و کلی آشنا شدیم و فهمیدیم دنیا دست کیست. ناگفته نماند که طالع ما تا حدودی درست بود و خصوصیات ما را کاملا ذکر نموده بود و جا دارد همین جا از طالع نویس محترم تشکر و قدردانی کنم که خصوصیات خوب ما را گفته و بدها را ناگفته بود! (خصوصیاتی مثل: صداقت، ضد خرافات، فضول نبودن و ... به کرات در ما یافت می شود!)

از آن پس ما همیشه انواع طالع بینی روزانه، ماهانه، سالانه، دوسالانه و غیره را می خوانیم و هر روز می فهمیم دنیا دست کیست و بر دانش مثال زدنی خود می افزاییم. دوست و دشمن را می شناسیم و نقطه ضعف های ملت را می یابیم و آی اذیت می کنیم و آی کرم های وجودیمان را تخلیه می نماییم.

با همه ی اینها ما همچنان به شدت با خرافات مخالفیم و در هر بحث و مجلسی از خرافات و خرافه پرستی مردم می نالیم و با تاسف سری تکان می دهیم که ای بابا، مردم همینند دیگر، چه می شود کرد... اصولا این مردم اصلاح ناشدنی هستند و ما بهتر است به جای این حرفها دنبال علم و دانش خود برویم و با خرافات به مبارزه بپردازیم....!!

اما همین که پایمان به خانه می رسد می دویم سراغ طالع بینی آن روزمان!

 برای اثبات صحت این طالع بینی ها چند نمونه از آن ها را می ذکریم! (ذکر می کنیم) :

شنبه: امروز یک قرار مهم دارید. عجله کنید تا زود برسید.اگر عجله نکنید دیر می رسید و اگر بجنبید زود می رسید. پس عجله کنید تا زود برسید که اگر عجله نکنید دیر می رسید! ( توضیح: آن روز با کسی قرار نداشتم اما برای اینکه ضایع نشوم با میثم سر چهارراه قرار گذاشتم.به این توصیه عمل کردم و به موقع سر قرار بودم.همین جا دست این طالع نویس قهار را صمیمانه می گیرم و نوازش می کنم!)

یک شنبه: امروز روز خوبی نخواهید داشت. با چند نفر به شدت زد و خورد می کنید و جراحات وحشتناک بر میدارید! یک تصادف هم با اتومبیل شخصی دارید.برای آرام نگه داشتن اعصاب خود زور نزنید چون امروز روز شانس شما نیست. دلیل این امر هم آن است که زحل از مدار خود خارج می شود! ( توضیح: تا ظهر که خوب بود. ظهر برای خالی نبودن عریضه گربه ی همسایه را دعوا کردیم و کمی با هم گلاویز شدیم. نامرد جای چنگش روی دستم ماند! بعدا فهمیدم زحل جان لطف کرده بود و از مدار خارج نشده بود. به همین خاطر جراحات وحشتناک و تصادف با اتومبیل شخصی از برنامه ی روزانه م حذف شده بود!)

.

.

.

پنج شنبه: امروز به همه لبخند بزنید و با یک گل رز که از باغچه ی کوچک خانه تان می چینید دوستتان را خوشحال کنید! یک موقعیت کاری مناسب هم در انتظار شماست. وقت را تلف نکنید. ( توضیح: سعی کردم به همه لبخند بزنم. با نگهبان دم در خوش و بش کردم. اما نمی دانم چه شد یک دفعه یاد شارژ های پرداخت نشده افتاد و یقه ام را چسبید. گل رز هم هرچه گشتم در این سرما پیدا نکردم. بعد یادم افتاد اصلا حیاط ما باغچه ی کوچک ندارد که رز داشته باشد! عصر که از مدرسه برگشتم خانه، مادر با یک سطل تی به استقبال من آمده بود. به به این هم موقعیت کاری مناسب من بود.وقت را تلف نکردم و دست به کار شدم.)

جمعه: امروز در ایران تعطیل است و طالع نویس ما در خانه استراحت می کند. شما هم بروید استراحت کنید و خوش باشید.( من آن روز در مدرسه 2 تا امتحان سخت داشتم. اما مثل همیشه به توصیه ی طالع بین ام گوش کردم و در خانه استراحت کردم و خوش بودم. دوشنبه که رفتم مدرسه معلمم گفت بهم صفر داده. من هم شاد و خندان یک کشیده خواباندم در گوشش. خب چه کار کنم؟! طالعم گفته بود با هر کس که حرف مفت زد به شدت برخورد کن و بزن بزن راه بنداز! )

 

 

از این همه مطلبی که خواندید فقط مقدمه ش راست بود و بقیه ش را سر کار بودید. حالا بروید طالع بینی روزانه تان را بخوانید ببینید در این مواقع چه باید بکنید!

 

- آبجی کوچیکه (متخلص به نمک پاش)

 

 

 
  Link

تنهایی

شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥

اگر تنها ترین تنها شوم ، باز هم خدا هست ، او جانشین تمام نداشتنهای من است.
)
دكتر شریعتی(

پی نوشت از میثم  : جمله بالا را آبجی بزرگه دیشب نوشته. برای شما شاید فقط یک نقل قول ساده باشد. جمله را می خوانید و احتمالا شریعتی را در دل تحسین می کنید. اما برای من این جمله خیلی ارزشمند است. چرا؟ دلیلش را بخوانید: چند وقتی است که در خانه ما بحث رفتن/ماندن مطرح شده و هر کداممان راجع به ماندن در اینجا یا برگشتن به ایران نظر می دهیم و کلی حرف می زنیم و حرفهای همدیگر را نقد می کنیم و در آخر هم به نتیجه نمی رسیم! دیشب آخر بحث به آبجی ها و مامان و بابا گفتم: آخر اگر شما ها بروید ایران و من بمانم اینجا که درسم را تمام کنم، خیلی تنها می شوم.

چند ساعت بعد بود که رفتم پای اینترنت و با خودم گفتم صفحه خانواده سبز را چک کنم. دیدم یک کسی این جمله را نوشته و پست کرده. بعد فهمیدم که کار آبجی بزرگه بوده که نگران "تنهایی" من شده.

با اینکه از نظر فیزیکی اصلا تنها نیستم  و دور و برم پر از آدم است ولی همیشه یک جور تنهایی معنوی را احساس کرده ام. خوب که فکر می کنم می بینم ایران هم که بودیم همین احساس را داشتم و این تنهایی معنوی مختص به اینجا نمی شود. شاید در اینجا کمی تشدید شده باشد. شاید هم من زیادی سخت می گیرم و خیلی از آدمها مثل من در درونشان نوعی تنهایی حس کنند و اصلا شاید این قاعده زندگی باشد.

این احساس تنهایی هر چه که هست، من به بودنش عادت کرده ام و با آن خو گرفته ام. باور هم ندارم که روزی کسی می آید که این تنهایی من را بکاهد. نه. این تنهایی مال خودم است و قرار هم نیست با کسی قسمت اش کنم.
 

 
  Link

پوزش!

شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥

سلام

واقعا نمی دونم چطوری عذر خواهی کنم. راستش الان ۲-۳ هفته است که اینترنت خونه قطع هست و هنوز هم وصل نشده. چندبار هم خواستم از کافی نت یه پستی چیزی بذارم که اصلا سایت پرشین بلاگ رو نیاورد! الان هم از کامپیوتر یکی از دوستانم این پست رو به عنوان معذرت خواهی از همه ی دوستان میذارم. امیدوارم به زودی اینترنت خونه درست بشه و با خیال راحت براتون مطلب بنویسیم اتفاقا چند تا مطلب تازه و آماده داریم که قول میدم تا آخر این هفته بذارم.

از همه ی دوستانی که حال ما رو پرسیده بودند ممنونم.

به امید وصل شدن اینترنت خانه ی خانواده ی سبز

تا درودی دیگر بدرود ! ( یاد مجری های لوس تلویزیون افتادم )

 
  Link

یا ثارالله

سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥

عشق اینجا اوج پیدا می کند / قطره اینجا کار دریا می کند...

عشق اینجا اوج پیدا می کند / قطره اینجا کار دریا می کند

 
  Link

اعتراض به تحریف تاریخ در فیلم 300 Blogroll Me!
خواندنیها
رتبه گوگل وبلاگ